یک تکه از بهشت
25 بازدید
تاریخ ارائه : 2/18/2014 11:17:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان


از راه دور آمده ای. مسافت ها را در نوردیده و شهرها و روستاهای زیادی را پشت سر گذارده ای؛ تا برسی به پابوس هشتمین امام!
اکنون حرم در مقابل توست. آهسته و آرام می روی به سوی حرم.

و با خود زمزمه می کنی:
هر چند حال و روز زمین و زمان بد است            یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای                       اینجا برای عشق ، شروعی مجدد  است
هر جا دلی شکست ، به اینجا بیاورید                    اینجا بهشت،شهر خدا ، شهر مشهد است
از باب الجواد وارد می شوی. می دانی میان این پدر و آن پسر ، قرابتی است شگفت  . تا آنجا که گفته اند اگر او را به فرزندش جواد سوگند دهی ، دست خالی بر نمی گردی.
و در حالی که قطرات اشک بر گونه ات جاری است، اذن دخول می خوانی :
" اللهم انی اعتقد حرمة صاحب هذا المشهد الشریف فی غیبته ، کما اعتقدها فی حضرته..."
خدا یا من به حرمت صاحب این حرم معتقدم ، در غیابش ، همچنان که در حضورش.
" یرون مقامی و یسمعون کلامی و یردون سلامی ..."
او و دیگر امامان از خاندان عصمت و طهارت مقام و موقعیت مرا می بینند ، سخنم را می شنوند و سلامم را پاسخ می گویند !
این کلمان را بر زبان می آوری . اما آنچنان که می گویی ، در دل نیز بدان باور داری؟
نمی دانم!

گاهی سخن از مرحوم آیت الله بهاء الدینی است ؛ بلی ... او باور داشت و آنچنان که خود گفته بود ، پاسخ سلامش را با گوش ظاهر می شنید. 1
گاهی سخن از مرحوم میرزا مهدی الهی قمشه ای است ؛ بلی ... او باور داشت و می گفت بی دعوت به مشهد نمی روم . حضرت مرا می خواند و من حرکت می کنم! 2
اما گاهی سخن از من و شماست. ما باور داریم؟
آیت الله بهجت می فرمود: در منطقه جاسب ، در اطراف قم ، عده ای از شیعیان و موالیان حضرت رضا علیه السلام در راه بازگشت از مشهد مقدس به پیرمردی کهنسال برخوردند که کومه ای علف به دوش کشیده و با زحمت زیاد از این سو به آن سو می برد.
آنان که با قاطر و شتر و ... مسافت های طولانی را پیموده ، خسته از رنج راه ، گرد و غبار سفر بر سر و رویشان نشسته بود ، به پیرمرد گفتند :
-    پدر جان ! چرا این همه زحمت می کشی و در این دوران کهولت و پیری خود را به رنج و تعب می افکنی ؟ تو نیز همچون  ما عزم سفر کن و به پابوس امام هشتم برس.

زال سپید موی  با صدایی که اندک رمقی در آن بود گفت : شما که به مشهد رفتید و به محضر امام هشتم رسیدید، وقتی سلام کردید ، از آقا جواب گرفتید؟
آنان با حیرت نگاهی به هم کردند و با تعجب پرسیدند : مگر امام زنده است که جواب سلام ما را بگوید؟!
پیرمرد که کانون دلش از ایمان و باور لبریز بود ، پاسخ داد : البته ؛ امام که زنده و مرده ندارد. او ما  را می بیند ، حرفهای ما را می شنود و سلام ما را جواب می گوید.
یکی از سر تمسخر و استهزا  گفت : پیرمرد! اگر عرضه داری ، تو خود سلام بده و جواب بگیر!
پیرمرد آن کومه علف را بر زمین نهاد، به سمت حرم حضرت رضا ایستاد و سلامی کرد.
سلامی سرشار از ایمان وعقیده و باور:
" السلام علیک یا شمس الشموس ، وانیس النفوس ، المدفون بارض طوس ...."
جواب سلام پیرمرد را نه تنها خود او ، که همه زائران بازگشته از سفر نیز شنیدند. تا پس از گذشت قرون متمادی ما نیز باور کنیم که :
-    امام زنده و مرده ندارد. 3
------------------------------------------
1-    روایت مستقیم استاد فاطمی نیا از آیت الله بهاء الدینی
2-    کیهان فرهنگی ، مصاحبه با آیت الله جوادی آملی
3-    روایت مستقیم حجت الاسلام قدس از آیت الله بهجت