صدقه لازم نیست!
23 بازدید
تاریخ ارائه : 2/22/2014 1:23:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

از راه رسید و سلام کرد و گوشه ای نشست. آن مرد بالا بلند گندمگون !

به مساکین و گدایان نمی ماند؛ محتشم بود و محترم. این را بسادگی می شد از سر و وضع او فهمید.

امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در جمع یاران خویش به بحث و گفتگوی علمی مشغول بود. او اندکی صبر کرد ، سخن امام تمام شود تا خواسته خویش بازگوید.

لب که به سخن گشود ، صورت ها برگشت به سمت او؛ آن مرد بالا بلند گندمگون !

-ای پسر رسول خدا ! من از دوستان شما هستم . مهر و محبت خاندان شما را از اجداد خویش به ارث برده ام . اهل خراسانم. حج گذارده ام و اکنون عازم وطنم. زاد و توشه ام تمام شده و در این شهر غریب در کار خود مانده ام . در دیار خود سری دارم و سودایی، اما اکنون درمانده و محتاجم.

اگر صلاح می دانی مرا دستگیری کن، به شهرم  که رسیدم ، آنچه را از شما گرفته ام، از جانب شما صدقه می دهم. من براستی سزاوار صدقه نیستم.

در چهره اش آثار شرم و حیا هویدا بود. این نکته اما ، در نوع سخن گفتن او اثری نداشت. شمرده سخن می گفت و گویا.

حضرت فرمود بنشین . در دل اصحاب گذشت که درِ خانه خوب کسی آمده ای!

و امام باز به گفت و شنود پرداخت. تا  همه رفتند و سه نفر بیش نماندند.

امام از آنان اجازه خواست؛ به اندرونی خانه اش رفت ومهمان نورسیده را با یاران خویش تنها  گذارد.

[صد فکر پراکنده از ذهن مرد خراسانی گذشت. امام می خواهد با منِ ابن السبیل چه کند؟]

چیزی نگذشت که حضرت از پشت درندا درداد:

آن مرد خراسانی کجاست؟

مرد به سرعت خزید نزدیکِ در:

-اینجا هستم.

حضرت دست خود را از گوشه در بیرون آورد و آهسته فرمود : این دویست دینار را بگیر و خرج سفر خویش کن . نیاز نیست که آن را از جانب من صدقه دهی.

و آهسته تر ادامه داد : برو تا من تو را نبینم و تو نیز مرا نبینی!

آن مرد پول را گرفت و با سرعت دور شد.

حضرت از خانه بیرون آمد و به جمع یاران نزدیک خویش پیوست.

یکی گفت فدایت شوم ، تو که از سخاوت  و کرم چیزی کم نگذاشتی ، آن پنهان شدنت ، دیگرچه بود؟

فرمود: نخواستم ذلت خواهش و درخواست را در چهره اش ببینم . مگر نشنیده ای که جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود صدقه پنهانی ، ثواب هفتاد حج دارد؟

کام یاران از شهد سخن رسول خدا شیرین بود که حضرت به شعر زیبایی آن شیرینی را دوچندان کرد ؛ گل بود به سبزه نیز آراسته شد:

گاهی حاجتی به درگاه او می برم... واز نزد او آبرومند باز می گردم! 1

1-مناقب ابن شهر آشوب ، جلد 4 ، صفحه 360 ؛ بحارالانوار ، جلد 49 ، صفحه 101