رازی برای هنگام مرگ!
33 بازدید
تاریخ ارائه : 3/5/2014 9:32:00 AM
موضوع: اخلاق و عرفان

" نمی خواهم ، نمی خواهم ، نمی خواهم !"

از حرم امام رضا بیرون آمد ، در حالی که نگاهش به ضریح حضرت بود و این کلمات را زمزمه می کرد .

در این سفر ، کسی از دوستانش ، از یزد تا مشهد همراه او بود.

این سخنان را که شنید ، با تعجب پرسید : آقا! با که سخن می گفتید؟ ماجرا چه بود ؟

مهربانانه پاسخش داد : حالا نمی گویم. بعدها یادت باشد نزدیک مرگم از من بپرس، آن روز شاید گفتم.

شیخ غلامرضا یزدی ( فقیه خراسانی )از بزرگان یزد و از علمای یکی دو نسل پیش از ماست. پیرمرد های یزد او را می شناسند و خاطرات فراوان از او دارند . کسی که آیت الله بروجردی در باره او فرموده است : آقای آیت الله حاج شیخ همه کاره من و صاحب اختیارمن است . 1

و همچنین آیت الله بهجت گفته است: خوشا به سعادت آقای حاج شیخ غلامرضا ، ما کجا و اینها کجا! 2

هر وقت از زبان یک یزدی شنیدید که می گوید :" شیخ غلامرضا " ؛ بدانید که خود اوست.

یک پارچه عظمت است شیخ غلامرضا ، و من برای بیان بزرگی او فقط به همین ماجرا اشاره می کنم .

در خانه اگر کس است ، یک حرف بس است!

واقعاً که یکی اینچنین می شود ، از هزار. به تعبیر زیبای سعدی :

گر سنگ همه لعل بدخشان بودی                           پس قیمت لعل و سنگ یکسان بودی

سالها گذشت و شیخ غلامرضا افتاد به بستر بیماری ، جانش از رمق تهی شد و سایه سنگین مرگ را بر سر خویش احساس کرد.

روزی همان دوست ، همان همسفر زیارت مشهد آمد به دیدار؛ دیدار یار ... حال و روز شیخ را که  دید ، پرسید  :

شیخ غلامرضا ! اکنون وقت آن شده است که بگویی آن روز در حرم چه دیدی که آنچنان گفتی؟

شیخ سری تکان داد . یعنی که بلی !

و از رازی که سالها در سینه داشت ، پرده بر داشت:

-آن روز وقتی وارد حرم شدم ، دیدم امام هشتم حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام بالای ضریح نشسته و زائران و محبان خود را مورد تفقد و محبت قرار می دهد. سلام کردم ، حضرت جواب داد. دستم را بالا آوردم به ادای احترام ، خاکساری و تواضع ؛ که نگاهم به دست زخمی ام افتاد . دستی که درد آن امانم را بریده بود. سالها بود دستم زخم شده و ترک برداشته بود. دیدم در محضر کریمم . در پیشگاه امام رئوف و رحیمم. بی اختیار لب به شکوه و شکایت گشودم . گفتم آقا! دستم درد می کند. آب که به آن می رسد ، فریادم بلند می شود. برای وضو و غسل مشکل دارم. مرحمتی می کنید ، شفایم دهید؟

حضرت فرمود: شیخ غلامرضا ! خداوند بواسطه تحمل این درد مقاماتی به تو می دهد که بدون آن رسیدن به این مقامات ممکن نیست . اما امروز تو مهمان مایی. اختیار با توست. اگر بخواهی همین حالا شفایت می دهم ، اما اگر صبر کنی ، خداوند اجر و پاداش بهتری به تو می دهد. حالا شفا می خواهی؟

من که این سخن را شنیدم ، به آوای بلند گفتم :

"نمی خواهم ، نمی خواهم ، نمی خواهم !"

دوستان ! جالب است بدانید این که خود چنین دردی را عمری تحمل می کند ، همان کسی است که وقتی پیرزنی را می بیند از اهالی ندوشن ، که مبتلا به بیماری سل است ، تکه ای نان خشک از کیسه اش بیرون می آورد ، دعایی به آن می خواند و می گوید بخور ... به امید خدا بهتر می شوی.

فردای آن روز پیرزن گریه کنان می آید که حاج شیخ ! تو چه کردی؟

من چنان بهبود پیدا کرده ام که گویا هیچگاه به این بیماری مبتلا نبوده ام .

غلام نرگس مست تو تاج دارانند                       خراب باده لعل تو هوشیارانند

نه من بر آن گل عارض غزل سرایم و بس        که عندلیب تو از هر طرف هزارانند 3

1-تندیس پارسایی ، اثر میرزا محمد کاظمینی ، صفحه 15

2-همان ، صفحه 17

3-همان ، صفحه 243