ماجرای آن غروب غم انگیز !
41 بازدید
تاریخ ارائه : 3/6/2014 1:52:00 PM
موضوع: اخلاق و عرفان

گوشه خاطر مبارک امام رئوف حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام مانده بود ، آنچه از جد بزرگوار وی امام جعفر صادق علیه السلام سینه به سینه حکایت می شد ؛ ماجرای آن غروب غم انگیز!

شنیده بود حضرت در آن نفس زدن های سنگین ، که با هر نفس می خواست جان قدسی وی از کالبد خاکی اش بدر آید ، چه تقاضایی کرده بود.

آدمهای بزرگ در لحظات سخت احتضار ، اگر گوش شنوایی بیابند ، سخنان شگفتی بر زبان می آورند. سخنانی که شاید سالها در نهانخانه دل پنهان کرده اند .

... و اکنون امام جعفر صادق در کشاکش مرگ و زندگی و در میانه راه پر آشوب هجرت چشم گشوده و دستور داده است تمام خویشان و اقوام را گرد هم آورند.

ام حمیده ، همسر مکرم امام و مادر بزرگوار موسی بن جعفر همت می کند و همه را خبر می کند . کسی از نزدیکان حضرت نیست که نیامده و گرد پیکر نیمه جان امام حاضر نشده باشد.

حضرت چشم می گشاید و خویشان را یک به یک از نظر می گذراند و آنگاه که اطمینان می یابد همه آمده اند ، یک جمله می گوید و لب از سخن فرو می بندد:

" هرگز شفاعت ما (اهل بیت) نصیب کسانی که نماز را سبک بشمارند ، نخواهد شد." 1

گوشه خاطر مبارک امام رئوف مانده است، ... ماجرای آن غروب غم انگیز !

برای همین است که وقتی با عمران صائبی مواجه می شود ، کاری می کند که عقل از حیرت انگشت به دندان می گزد!

به زبان امروز بگویم: بازی بُرده را به حریف واگذار می کند.

عمران صائبی آدم کمی نیست. دانشمند مشهوری است که بارها در میدان بحث و گفتگو به مصاف امام هشتم آمده و بارها از پذیرش حرف حق شانه خالی کرده است.

اما این مناظره ، چیز دیگری است . مأمون ، خلیفه عباسی ، نشسته و شاهد این گفتگوست. تردیدی نیست که دوست دارد امام طعم تلخ شکست را بچشد!

بحث به جای حساسی رسیده است. کار از کار گذشته ، و اندکی دندان روی جگر بگذارند، عمران صائبی مقهور منطق قوی و استدلال محکم امام می شود و چاره ای جز تمکین نمی یابد.

امام حریف قَدَر خود را به زانو در آورده ، که صدای الله اکبر مؤذن بلند می شود. امام از جا بر می خیزد و می رود برای نماز!

عمران صائبی با تحیر به امام هشتم نگاه می کند . شگفتی خود را در آن لحظات سنگین در یک جمله می ریزد و بر زبان می آورد :

"پاسخ مرا قطع مکن . دل من نرم شده است. آماده پذیرش حقیقت ام."

اما امام که در آن لحظات حقیقت را جز نماز نمی داند ، سخن او را نمی پذیرد.

با ناباوری پاسخ می دهد: نماز می خوانم و بر می گردم.

و بی اعتنا به همه آنچه در آن مجلس گذشته است ، راه خویش گرفته و می رود.

می رود تا عمران صائبی بداند اعتقاد او از همگان به مکتب خویش ؛ اسلام عزیز ، و ستون خیمه دین ، نماز والا مقام ، راسخ تر و محکم تراست. 2

این را نه عمران صائبی که دیگران نیز بارها و بارها از امام دیده اند و شنیده اند و حکایت کرده اند.

ابراهیم بن موسی ، یار نام آشنای امام رئوف ، راوی حکایت دیگری است ؛ از اهتمام امام هُمام به نماز ، نور چشم جد بزرگوار وی پیامبر اعظم .

او نیز در نیم روزی همراه می شود با امام خوبی ها و مهربانی ها !

می گوید امام برای دیدار برخی علویان از شهر خارج شد. من بودم و وی ؛

وقت نماز که شد. حضرت از مرکب فرود آمد و به من فرمود : اذان بگو.

عرض کردم :

مولای من ! اجازه دهید اصحاب بیایند ، بعد...

حضرت با شگفتی نگاهی به من افکنده ، دعایی کردند و توصیه ای فرمودند :

-         خدا تو را بیامرزد. نماز را بی جهت از اول وقت به آخر وقت نینداز. همیشه اول وقت نماز بخوان.

این هم گذشت. یک عمر زندگی با برکت گذشت ... طومار زندگی حضرت نیز درهم پیچیده شد!

اما حکایت همچنان باقی است! 3

 ------------------------------ 

1-    سفینة البحار ، جلد 2 ، صفحه 19

2-    عیون اخبار الرضا ، جلد 1 ، صفحه 139

3-    اصول کافی ، جلد 2 ،صفحه406 ؛ بحار ، جلد 49، صفحه 49