گره زلف یار
41 بازدید
تاریخ ارائه : 4/12/2014 12:14:00 PM
موضوع: ارتباطات

سال 1391 ، شامگاه یک پنجشنبه تابستانی.

تهران، خیابان آفریقا، یک پاساژ باحال سانتی مانتال.

«لطفاً حجاب اسلامی را رعایت فرمایید»

دخترکان جوان، لاک زده و مانیکور کرده، با هفت قلم آرایش و موهای افشان به دهها مغازه برمی خورند که این تابلو بر روی در ورودی آنها جایی که همه آن را ببینند نصب شده است.

توجهی به این نوشته کنند؟ اصلاً!

اندکی از این زلف پریشان در پس روسری حریرآسای خویش پنهان کنند؟ ابداً!

اگر اینان چنین کنند، تکلیف آنان چه می شود؟ آنان که آمده اند برای گره گشایی از زلف یار!

معاشران گره از زلف یار باز کنید

شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید

بگذریم ... برای غربت حافظ همین بس. همین که شب خوش قصه او شامگاه یک پنج شنبه تابستانی باشد در یک پاساژ باحال سانتی مانتال!

***

بگویی اندکی ناشادمانی و رنج، یا شکوه و گلایه در زوایای رخسارش پیدا باشد، هرگز!

تازه از فرانسه برگشته بود. می خندید و میگفت: مهد دموکراسی، تحمل یک متر روسری را نداشت. نتوانستند حضورچند دختر محجبه را در مدارس خود بپذیرند ... چه راحت حکم به اخراج ما کردند.

گفتم چرا میخندی؟ گفت چرا نخندم! بر سر عقیدهام ماندم تا آخر! این جالب نیست؟

گفتم همه این حرفها به خاطر یک متر روسری است؟ جوابی که داد از سن و سالش خیلی پخته تر بود. زیرکانه و هوشمندانه!

نه! این بهانه است. آنها حجاب را نه فرهنگ می دانند، نه تمدن، نه اصالت و نه هویت! ... صرفاً اعتقادی فردی که محدودیت و انحصار در دل آن است.

میدانید، زن غربی خیلی بخشنده است. همه را از خوان پر نعمت خویش بهره مند میکند؛ اما خود همیشه سرگردان و تشنه است!

گفتم: تشنه چه چیز؟

گفت: تشنه اینکه به او بنگرند، طالبش شوند و پیاش را بگیرند. همه همت زن غربی این است که از کاروان مد عقب نماند و هر روز جلوهای تازه کند. او اسیر و در بند خویش است ... و در این اسارت، سرخوش. او هرگز به رهایی فکر هم نمیکند، چون آزاد است و رها ... اما در قفس!

زن غربی نمیداند کیست؟

-نداند، چرا با تو و حجاب تو سر ستیز دارند؟

با تعجب نگاهم کرد و گفت: این حکایت همان پسری است که هر چه معلمش به او گفت بگو: «الف»؛ نگفت. پرسید: چرا؟ گفت: «الف» اول راه است. اگر گفتم، می گویی بگو «ب» ... این رشته سر دراز دارد.

آنها همه می دانند اگر زنی محجوب شد، دیگر در کوچه و خیابان از لوازم آرایشی که آنها می سازند، استفاده نمی کند. دیگر لخت و عور، مبلغ کالاهای آنان نمی شود. دیگر با مردان بیگانه به دریا نمی رود. دیگر نمی تواند درهر مجلس و محفلی شرکت کند، بزند و برقصد ...!

بازهم فکر می کنید همه این حرفها به خاطر یک متر روسری است؟

***

در اتاق رئیس «مؤسسه اسلامی نیویورک» را گشود و داخل شد، آنگاه بی مقدمه گفت: آقا من می خواهم مسلمان شوم!

مرد سرش را از روی کاغذ برداشت. چشمش به دختر جوانی افتاد که چیزی از وجاهت و جمال کم نداشت.

گفت باید بروی تحقیق کنی. دین چیزی نیست که امروز آن را بپذیری و فردا رهایش کنی.

قبول کرد و رفت. مدتی بعد آمد. مرد راضی نشد ... بازهم باید تحقیق و مطالعه کنی. آنقدر رفت و آمد که دیگر صبرش لبریز شد. فریادی کشید و گفت: «به خدا اگر مسلمانم نکنید، می روم وسط سالن، داد می زنم و می گویم یکی به فریاد من برسد.»

... مرد فهمید این دختر جوان در عزم خود جدی است.

چیزی به میلاد پیامبر اکرم(ص) نمانده بود. آماده اش کردند که در این روز مهم، طی مراسمی، به دین مبین اسلام مشرف شود.

جشنی به پا کردند و در ضمن مراسم، اعلام شد که امروز یک میهمان تازه داریم، یک مسلمان جدید! ... و او از جا برخاست.

کسی از بین مردم صدا زد لابد این دخترخانم هم عاشق یک پسر مسلمان شده و خیال کرده دین اسلام جاده صاف کن عشق اوست! چه اسلامی؟ همه حرف است!

(نخود این آش شد. نمی دانم چه سرّی است که بعضی ها دوست دارند نخود هر آشی بشوند.)

-نه ، نه ... اشتباه نکنید. این خانم نه عاشق شده و نه با چشم بسته به این راه آمده. او مدتهاست تحقیق کرده و با بصیرت، دین ما را پذیرفته است. چیزهایی از اسلام می داند که شاید هیچکدام از شما ندانید! کدامیک از شما مفهموم «بداء» را می دانید؟ همه نگاه کردند به هم. مسلمانان نیویورک و مسئله اعتقادی بداء؟ اما او از این مفهوم و دهها مورد نظیر آن کاملاً مطلع است.

بگذریم. او در آن مجلس مسلمان شد و برای اولین بار حجاب را پذیرفت.

خانواده مسیحی دختر که با پدیده جدید مواجه شده بودند، شروع به آزار و اذیت او کردند و روز به روز بر سختگیری و فشار خویش افزودند.

دختر مانده بود چه کند! باز راه مؤسسه اسلامی نیویورک را در پیش گرفت و مسئوولان این مرکز را در جریان کار خود قرار داد. آنان نیز با برخی از علمای ایران تماس گرفتند و مطلب را با آنان درمیان گذاشتند.

در نهایت، کار به اینجا رسید که اگر خطر جانی او را تهدید می کند، اجازه دارد روسری خود را بردارد.

گوش کنید!

شاه بیت این غزل اینجاست؛

دختر پرسید: اگر من روسری خود را برندارم و در راه حفظ حجابم کشته شوم، آیا شهید محسوب می شوم؟

پاسخ شنید : آری.

و او با صلابت و استواری گفت: «والله قسم! روسری خود را برنمی دارم؛ هر چند در راه حفظ حجابم، جانم را از دست بدهم.

***

آنچه خواندید، سه پلان از یک ماجراست.

پلان اول، حکایت ماهیانی که در آب زندگی می کنند؛ همه عمر در آب غوطه ورند؛ اما مرتب از هم می پرسند: آب کو؟

پلان دوم، حکایت ماهی دور افتاده از آبی است که آنقدر تن به شنهای ساحل می زند تا بالاخره راهی به دریا باز کند.

... و پلان سوم، حکایت ماهی گداخته ای است که هرم گرمای خشکی نفسش را بریده، حسرت آب بر دلش مانده، اما راه دریا را از دل خویش می جوید!

باز گردیم به خیابان آفریقا، آن پاساژ باحال سانتی مانتال. بی اعتنایی دختران جوان به آن تابلو و قهقهه های مستانه!

شست و شویی کن و آنگه به خرابات خرام

تا نگردد ز تو، این دیر خراب؛ آلوده